Thursday، July 2، 2009

ترس از مرگ

چرا از مرگ می‌ترسم؟ شاید پاسخ به این پرسش نوعی خودشناسی هم باشد و شاید کمک کند که اگر این ترس ناشی از علتی زایل‌شدنی است، آن را رفع کنم و دیگر نترسم.
مرگ پایان زندگی نیست. لااقل اگر مرگ پایان زندگی باشد من نباید بترسم. اگر باور داشتم که مرگ پایان زندگی است، ترس باید از میان بر‌می‌خواست. همیشه این‌گونه بوده است که من ترس را با امید پایان یافتن، آرام کرده‌ام. هر چه تمام‌شدنی است، بی‌هیبت است. هر چه بی‌هیبت است ترس‌ناک نیست. پس ترس من از میرایی نیست. من از پایان یافتن نمی‌ترسم چون پایان یافتن زایل‌کننده‌ی ترس است و نه زاینده‌ی آن!
اما من از مرگ می‌ترسم. اگر مرگ پایان زندگی‌ هم باشد، من به آن جاهلم. راهی برای رهایی از این جهل نیست. راهی برای یقین نیست. چون راهی برای یقین نیست، ترسناک است. همیشه امور پنهانی‌اند که پرهیبت‌اند. این جمله آیینه‌ی تمام نمای ترس من است: اگر ادامه یابد چه؟ جهل است که ترس‌آفرین است. جهل نسبت به آن‌چه قرار است اتفاق بیفتد.
گفتم راهی برای رهایی از جهل نیست. من نمی‌شناسم. من راهی برای دیدن آن‌چه قرار است پس از مرگ رخ دهد نمی‌شناسم. از همین روست که مدعیانی که خبررسان از آن سوی دیوار مرگ‌اند، جذاب‌ترین مدعیان تاریخ‌اند. آنان رازی را می‌گشایند که ترس مرا می‌میراند.
بنابراین ترس ما ناشی از جهل است و بزرگ‌ترین جهل ما اتفاقی است که قرار است( یا قرار نیست) در پس مرگ بیفتد. از همین رو است که یقین‌آفرینان جذاب‌اند و البته خبر‌آوران. باید خبر‌آوران از دنیای مردگان را پیدا کرد. این باارزش‌ترین تلاشی است که این روزها به آن می‌اندیشم. اولین سوالی که باید به دنبال پاسخ‌اش بود این است: آن سوی مرگ چه خبر است؟ همه‌ی سوالات دیگر در پی این سوال می‌آیند.
دو کس از مرگ نمی‌ترسد. آن‌کس که باور دارد مرگ پایان همه چیز است. و آن کس که می‌داند پس از مرگ قرار است به او خوش بگذرد و البته خوشی‌ای ابدی! این دو موقن‌اند. هر یک به چیزی، اما یقین آن‌ها را رام و آرام کرده است. اما آنان که فارغ از یقین‌اند، به میزان جهل‌شان در هراس‌اند. من نیز جاهلی در هراسم.
کسی دیگر هم هست که نمی‌دانم احوال او چه‌گونه می‌تواند باشد. آن کس که به ابدیتی در عذاب برای خود باور دارد، چه حالی دارد؟ نمی‌دانم. اما شک ندارم که ترس ندارد. شاید خشم‌گین باشد و یا نالان! اما ترسنده نیست. شاید کنستانتین نمونه‌ای از چنین انسان ملعون‌شده‌ای باشد.
چرا نباید بترسم؟ ترس اراده‌ی آدمی را می‌کشد. ترس من را معلق می‌کند. ایستاده در فضایی مبهم که نه راه پیش دارم و نه راه پس. ترس مخل کنش است. مایه‌ی سکون است. سکون مرداب‌پرور است. مرداب من را به گند می‌کشد. ترس زیستن را سخت نمی‌کند، مرا از زیستن می‌اندازد. زیستن را به فساد می‌کشد. آن را تمام نمی‌کند، رنگش را می‌بازد. پس باید ترس را به طریقی کنار بگذارم. ترس با یقین است که کنار می‌رود. اما تراژدی زندگی من این است که هیچ منبع یقینی، آن هم درباره‌ی مرگ و آن‌چه پس از آن رخ می‌دهد، ندارم.


تحریم پیامک

این روزها بازار تحریم داغ شده است. هر وقت فضا، فضای مبارزه باشد، بازار
این چیزها داغ می‌شود. این کالایی است که در این بازار خریدار دارد.
آخرین تحریمی که دوستان اصلاح‌طلب از آن حرف می‌زنند، تحریم پیامک است.
شنیدن در باب چنین تحریمی مرا بر آن داشته که در مورد معنای تحریم و
معناداری ترکیبات اضافی ساخته شده بر تحریم بنویسم. گمان من این است که
این‌جا کلمات دارند ما را گول می‌زنند. البته باید در مورد کارامدی آن‌چه
کلمه‌ی تحریم قصد بیان آن را دارد نیز چیزی بنویسم.
تحریم به چه معنا است و کجا کاربرد دارد. در حقیقت چه وقت کاربرد تحریم
به جا و مناسب است و ما را نمی‌فریبد. من فرهنگ لغت ندارم اما معنایی که
خود از این واژه می‌فهمم، حرام کردن چیزی بر دیگری است. بنابراین «تحریم
دیگری از چیزی» عبارتی با معنا است و در عمل امکان‌پذیر اما آیا «تحریم
خود از چیزی» هم عبارتی با معنا است؟ من فکر نمی‌کنم. تحریم را در مورد
دیگری اعمال می‌کنند تا او را وادار به کاری کنند. بنابراین باید دیگری
تحریم را حس کند و واقعن در اثر تحریم چیزی را از دست بدهد. تحریم
دست‌رسی دیگری به چیزی را که بدان نیازمند است، توسط من از بین می‌برد.
پس تحریم از سوی تامین‌کننده‌ی نیاز بر علیه نیازمند اعمال می‌شود و هدف
از آن تسلیم نیازمند به تن دادن به خواست تامین‌کننده نیاز است.
به‌کار بردن لغت تحریم در غیر این موقعیت بی‌معنا و گول‌زننده است. اگر
من نیازمند باشم و بی‌نیازی را تحریم کنم، دو خطا رخ می‌دهد. اولن من
تحریم را در غیر موقعیت معنادارش در زبان به کار برده‌ام و دوما به دلیل
همین استفاده نابه‌جا خود را گول زده‌ام. نتیجه این‌که من گمان می‌کنم
کاری کرده‌ام در صورتی که فقط توهم زده‌ام.
مثال بارز چنین تحریمی داستان ایران و جهان است. جمهوری اسلامی ایران
مدعی است که جهان را در بعضی جهات تحریم کرده است. حال سوال این است که
موقعیت ایران و جهان در آن موارد خاص چه‌گونه است؟ من موارد تحریمی را
یادم نیست(یعنی مصادیقی که دولت‌مردان زمانی به زبان آوردند)، اما یادم
هست که این تحریم‌ها بی‌معناترین چیزی بود که شنیده بودم. جهان بی‌نیاز
از آن چیزی بود که ما تحریمش کردیم. بنابراین ما تنها خود را گول زدیم و
البته ابلهانه در تعجب شدیم که: «پس چرا تحریم‌ها جواب نمی‌دهد».
اما به داستان خودمان برگردیم. دوستان می‌گویند سیستم پیامکی که وصل شده
است را تحریم کنیم؟ این جا نیازمند و بی‌نیاز کیست؟ در مورد این سیستم،
نیازمند من مشتری‌ام و بی‌نیاز فروشنده. گویا من خود را تحریم کرده‌ام و
چه بی‌معنا است تحریم خود! بنابراین اسم زیبای تحریم نباید ما را گول
بزند. ما تحریم شده‌ایم و نه آن‌ها!
اما در پس این حرکت معنایی نهفته است که اگر دقت کنیم می‌توانیم حرکت
صحیح را تشخیص دهیم. ما کلمه‌ی دیگری داریم به نام اعتصاب! اعتصاب، حرام
کردن چیزی بر خود است به این امید که چیز دیگری( و نه آن‌چه من بر خود
حرام کرده‌ام) بر دیگری حرام شود. اعتصاب نوعی تحریم غیرمستقیم است. اما
اعتصاب موقعیت ویژه‌ای می‌طلبد.
وقتی من اعتصاب می‌کنم باید حواسم باشد که دارم چیزی را از دست می‌دهم.
یعنی هزینه می‌کنم. باید ببینم هزینه‌ی من چه‌قدر دیگری را به پرداخت
هزینه می‌اندازد. مسیر به هزینه افتادن دیگری نیز باید بر من مشخص باشد.
مسیری که من می‌شناسم این است: دیگری اعتباری دارد، من با اعتصاب، به
اعتبار دیگری حمله کرده‌ام. اعتبار امری بین‌الاذهانی است. پس باید
اعتصاب من به گوش دیگر اذهان برسد. یعنی اعتصاب من باید قابلیت رسانه‌ای
داشته باشد. این نکته‌ی مهمی است. این یعنی اعتصاب خود وجهی رسانه‌ای
دارد. پس اعتصاب سه وجه دارد: من هزینه می‌دهم، دیگری اعتبارش زیر سوال
می‌رود، مسیر فرایند تبدیل به سوژه‌ی رسانه‌ای شدن است.
مثال بارز اعتصابات، روزه‌های مردان سیاسی است و اعتصاب کارمندان و
کارگران و غیره! این اعتصابات بزرگ‌ترین ویژگی‌شان وجه رسانه‌ایشان است.
حال سوال من از دوستان تحریمی( تحریم پیامک، یعنی همان اعتصاب از استفاده
از این سامانه) این است: هزینه‌ی ما این است که یک مسیر ارتباطی نیرومند
را از دست می‌دهیم و یک رسانه را! هزینه‌ای که حکومت قرار است از دست دهد
اعتبارش در ارائه‌ی کالایی عمومی است که در اختیار گذاشته است. حال باید
پرسید آیا اعتصاب استفاده از پیامک آن‌قدر وجه رسانه‌ای دارد که اولن
تبدیل به سوژه شود و دومن به هزینه‌اش بیارزد؟ من فکر نمی‌کنم چنین باشد.
چه کسی می‌فهمد که ما از پیامک استفاده نمی‌کنیم؟ چگونه برای دیگران قابل
لمس است؟ چه‌طور برای دیگران شاهد بیاوریم؟ نتیجه‌اش این می‌شود که
خودمان اعتصاب کرده‌ایم و تنها اعتصاب‌کنندگان این را می‌دانند. چون
دیگران که پیامشان را می‌فرستند و چیزی درک نمی‌کنند. شاهدش هم داستان
قطع شدن این سامانه بود. بر روی این موضوع چه‌قدر در روزهای گذشته
می‌توانستیم مانور دهیم؟ تقریبن هیچ!
نکته‌ی مهم در مورد این مصداق خاص، ابزار رسانه بودنش است. ما داریم
رسانه‌ای قدرت‌مند را برای سوژه شدن در رسانه‌های دیگر از دست می‌دهیم.
آیا می‌ارزد؟ آیا در اختیار داشتن رسانه مهم‌تر است یا تولید یک سوژه؟ من
تا به حال فکر می‌کردم ساختار‌ها اهمیت ویژه دارند!
به‌تر نیست کمی فکر کنیم؟ فعالیت‌های اعتراضی‌مان را سامان دهیم؟ به
ساختار‌های موجود و استفاده از آن‌ها به نفع خود اندیشیم؟ تخصصی‌تر وارد
عرصه شویم؟ کم‌تر سوتی دهیم؟ کم‌تر بهانه به دشمن دهیم؟ کم‌تر پل‌ها را
خراب کنیم؟ سنگر‌های قوی‌تری بسازیم؟ موقعیت را نه از درون بادکنک
احساسات بل که از ورای واقعیت واکاوی کنیم و کمی شجاع‌تر باشیم؟ این
مبارزه عقل‌های سرد در درون دل‌های گرم می‌خواهد. آن را به دست آوریم!

Thursday، May 7، 2009

درباره‌ی باور صادق موجه

درباره‌ی آن‌چه صالح روز گذشته گفت

دیروز جلسه‌ی ایمان و تعقل بود. صالح زارع‌پور عزیز هم آمد. این ‌بار پس
از کلی سکوت و شنیدن حرف‌های آشفته‌ی ما شروع به حرف زدن کرد و مثل هر
دفعه که دقیق و واضح حرف می‌زند باز هم مرا به شگفتی آورد و از سویی
داده‌های ذهنم را مرتب کرد و رفت. خداش اجر دهاد.
اما صالح چه گفت؟ صالح درباره‌ی «باور صادق موجه» حرف زد. من به یک چیز
باور دارم یا ندارم. باور داشتن یا نداشتن من دست خودم نیست، یعنی
نمی‌توانم همین الان تصمیم بگیرم که به چیزی باور داشته باشم یا از باور
به چیزی دست بردارم. فرایند باور پیدا کردن یا نکردن فرایند پیچیده‌ای
است که گرچه دست من نیست اما می‌توانم خودم را در موقعیتی قرار دهم که به
چیزی باور پیدا کنم یا از چیزی باور بگسلم.
صدق و کذب باور وابسته است به جهان خارج. یعنی اگر باور من مطابق جهان
خارج هست، باور من صادق است و اگر نیست، صادق نیست. به همین راحتی.
توجیه، ربط بین باور و صدق را مشخص می‌کند. توجیه، فرایند اثبات صدق باور
برای دیگری است. شما باوری دارید و به گمان خودتان این باور صادق است و
برای اثبات آن از توجیه استفاده می‌کنید. حالا توجیهات دو دسته‌اند.
توجیهات یقین‌آور و توجیهات غیریقین‌آور. فرقشان این است که نمی‌شود برای
صدق چیزی توجیه یقینی داشته باشی و در عین‌حال به آن باور نداشته باشی.
اگر چنین شد، آن توجیه غیریقین‌آور است.
به نظر می‌رسد که توجیهات اکثرن غیریقین‌آورند. یعنی به طور معمول ممکن
است من برای صدق چیزی توجیهی داشته باشم و در عین‌حال باورم درباره آن
هم‌چنان کذب باشد. این جا است که بحث اخلاق عمل به باور مطرح می‌شود.
اخلاق عمل به باور می‌گوید: بر اساس آن باورهایی رفتار کن که برای صدقش
توجیه داری.
باز هم خدایش بیامرزاد صالح را!

Tuesday، May 5، 2009

پاسخ به شبهات

قبول دارم که استفاده‌ی من از عنوان نانجیب چندان درست نبوده است. البته
قصد من دقیقا اشاره به آقای احمدی‌نژاد و نانجیب‌خواندن ایشان نبود، اما
هیچ بعید نیست که گرفتار چنین اشتباهی شده باشم. در کل من با این مسئله
مخالفم که کسی یا کسانی را ملقب به لقبی کنیم(هرچند ممکن است به دلیل ضعف
نفس عامل به این امل نباشم). بنابراین به نظر من ما تنها در برابر
یک‌دیگر حق انتقاد از رفتار و گفتار را داریم و لاغیر و نقد شخصیتی اصلا
و ابدا ره به ثواب نمی‌برد.
اما در مورد نانجیبی، سوال اساسی من این بوده است که آیا اگر بتوان به
نجابت یا نانجیبی کسی پی برد، می‌توان عمل او را به دلیل نانجیبی‌اش زیر
سوال برد؟ جواب من به این سوال البته این است که اصلا، قضاوت بر اساس
شخصیت آدم‌ها قضاوت نادرستی است. بنابراین من چنین قضاوتی را از اساس
قبول ندارم. علت آن نیز عدم دست‌رسی ما به نیت و درون دیگران است.
اما درباره سوالات رها؛ من گفته‌ام که گویا آنان که به حرکت احمدی‌نژاد
منتقداند، از طرفی باور دارند که همیشه باید راست گفت. خوب این تناقض
است. اما برای پاسخ به سوالت باید بگویم که اول باید مشخص کرد که آيا
راست‌گویی مطلوب لذاته است یا مطلوب لغیره، اگر مطلوب لغیره است که به
نظر من هست، آن‌گاه قبول که باید هر راست را هر جایی نگفت.
به نظر می‌آید، معتقدی که عمل عوام‌فریبی غیر اخلاقی است. خوب من این را
قبول دارم. یعنی عوام‌فریبی با تقریر حقیقت، جور در‌نمی‌آید. اما
عوام‌فریبی یعنی چه؟ برای من همیشه سوال بوده که عوام‌فریبی یعنی چه؟
یعنی یک حرف یا عمل باید دارای چه ویژگی‌های خاصی باشد که به ‌آن عمل یا
حرف، صفت عوام‌فریبانه بدهیم. حقیقتا برای من هنوز واضح نیست. بدتر از آن
در هنگام تعیین مصادیق است که کدام عمل یا حرف مصداق عوام‌فریبی است که
کار بسی سخت‌تر است. نکته‌ای که این‌جا به ذهنم می‌رسد این است که
عوام‌فریبی نیز از آن متغیرهایی است که یک ربطی هرچند اندک به نیت آدمی
پیدا می‌کند و همین‌ جا است که باز همان مشکل قبلی رخ می‌دهد که ما به
نیت و درون آدم‌ها دست‌رسی نداریم.
من گفته‌ام قضاوت درباره وجدان آدم‌هاست که با خداست و نه این‌که کلا
قضاوت اخلاقی با خداست و بنابراین این اشکال اصلا به حرف من وارد نیست.
درباره این‌که آیا قضاوت اخلاقی درباره‌ی رفتار یک فرد و یا یک مقام فرق
می‌کند! به نظر من هم می‌تواند فرق کند اما این مسئله‌ی بنیادی نیست. باز
مسئله‌ی بنیادی در این‌جا این است که آيا شرایط خاص بر روی نحوه‌ی قضاوت
ما موثر است یا نه؟ که جواب آری است، حالا یکی از شرایط محیطی تاثیرگذار
را شما مقام فرد می‌دانید. خوب شاید باشد.

در کل هدف من از نوشته‌ی قبل ایضاح نحوه‌ي قضاوت اخلاقی ما درباره‌ي یک
عمل یا حرف بود. به نظر من بسیاری نه در مصادیق قضاوت، بل‌که در فرایند
قضاوت دچار اشکال‌اند. این مسئله‌ای است که تا وقتی حل نشود، لااقل مسایل
اخلاقی برای ما معنادار نمی‌شود چه برسد به این‌ که حل شود.

Tuesday، April 21، 2009

درباره‌ی آن‌چه احمدی‌نژاد در نشست ژنو درباره‌ی نژادپرستی گفته است.

خوب درباره‌ی آن‌چه رخ داده است چه می‌توان گفت؟ احمدی‌نژاد در کمال شجاعت درباره‌ی نژادپرست بودن اسرائیل حرف زده است.
باید به چند سوال جواب داد تا بتوان درباره‌ی کار احمدی‌نژاد ارزش‌داوری کرد. سوال اول این است که آیا احمدی‌نژاد راست می‌گوید؟ یعنی آیا به واقع اسرائیل رفتارها و سیاست‌های نژادپرستانه دارد؟
سوال دوم این است که اگر احمدی‌نژاد راست می‌گوید اخلاقا حق دارد هر راستی را بگوید؟ به عبارت دقیق‌تر آیا مثل معروف هر راست نباید گفت درست است و اگر چنین است شرایط آن چیست و آیا احمدی‌نژاد در چنین شرایطی راست گفته است؟
سوال سوم این است که آیا احمدی‌نژاد وجدان اخلاقی صادقی هم دارد؟ یعنی آیا با هدف خیر راست می‌گوید یا با هدف شر؟ البته این سوال به خودی خود اهمیتی ندارد. سوال اساسی این است که آیا منافق نبودن در صداقت جزء شروطی است که در درست بودن کار موثر است؟ به عبارت دیگر آیا به فرض عدم صداقت وجدان این عامل می‌توان خوب بودن یک رفتار را زیر سوال ببرد؟
به نظر من جواب بسیاری از آدم‌های اخلاقی به سوال‌های بالا چنین است:
سوال اول: اسرائیل نژادپرست است. سوال دوم: همیشه باید راست را گفت. خصوصا در عرصه‌ی ذهن و ضمیر جامعه. سوال سوم: باید به ظاهر رفتار نگاه کرد و قضاوت درباره‌ی وجدان آدمیان با خداست.
حال برای من سوال این‌جاست که کسانی که به سوال‌های بالا آن‌چنان جواب می‌دهند چرا احمدی‌نژاد را بر سر این مسئله می‌کوبند. نکند ما داریم عادت می‌کنیم به این که هر کاری را که نانجیبی انجام دهد را به صرف انجام توسط او زیر سوال می‌بریم؟
البته این سوال آخر خودش سوالی اخلاقی است!‌ آیا این حکم که هر عمل آدم نانجیب غیراخلاقی است درست است؟(برای من جالب است که حس می‌کنم برای جواب مثبت دادن به این سوال آخر شواهدی در سنت وجود دارد.)

Sunday، March 29، 2009

پش پش بارش

باز باران با ترانه
با گهرهای فراوان
می خورد بر بام خانه یادم آید روز دیرین
گردش یک روز شیرین
...
توی گرمای بندر باید ببینی بارش باران را، شاید باورت شود آیت بودنش را.
و انزلنا من السماء مائا فاحیینا به...

Saturday، March 28، 2009

درد عشق

بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد